چه شبي است!! نه ستارهاي نه ابري
تنها ماه است كه در آسمان خودنمايي مي كند. گويي منتظر ايستاده.
خيره به ماه مي گويم منتظر كه هستي؟ نگاه ها همه به سوي توست
ديگر چه مي خواهي؟؟
ماه ساكت است نمي خواهد آرامش شب را به هم بزند.
چه حس غريبي دارم. ماه تنها همدم من در اين سياهي است.
باد شاخ و برگ درختان را مي لرزاند صدايي بر مي خيزد
مي خواهد سكوت را بشكند.
ماه همچنان بي تفاوت به من و افكارم نور نقره اي رنگش
را بر زمين مي تاباند.
دل ها به من سپرده شدند ولي هرگز دل به دلي نسپردم.
گاه احساس غرور مي كنم به خود آفرين مي گويم كه چگونه
اسير مي كنم و اسير نمي شوم ولي هميشه اينگونه نيست گاه
از اينكه عاشق نمي شوم احساس تنهايي مي كنم.
اين هارا به ماه مي گويم از من دور است خيلي دور
اما صدايم را مي شنود.
دلتنگي هايم را با چه كسي قسمت كنم؟ شادي هايم را چه؟
مي خواهم عشق را تجربه كنم ولي چه كنم كه تا كنون قلبم
پذيرنده ي ديگري نبوده است.
ماه اين بار مي خندد
نمي داني عشق چيست؟!
دردي بر جانم مي افتد. نه هرگز تجربه اش نكردم.
مي گويند قلبم سنگي است جز هوس نمي دانم و نمي دانند كه
چه مي كشم. حرفها آزارم نمي دهند آنچه آزارم مي دهد تنهايي
است.
كاش مي توانستم به ياد كسي باشم هر انچه دارم به او تقديم كنم
دلتنگي هايم را به او بگويم و تنها مر همم او باشد.
ماه گفت من عاشق زمينم نورم را هر شب به او مي بخشم
سكوت كن بيدارش مي كني و خود دوباره آرام مي گيرد.
به ماه خيره مي شوم و اين بار در سكوت شب غوطه ور مي گردم.
