تبليغاتX
عطش
عطش
*~*~غرور~*~*

 

                                                   غرور

 

 

 

از جاده  سراغت را گرفتم. بوي عطرت هنوز در هوا مانده بود.

 

من لحظه اي دير رسيدم  ولي گويي مدت هاست كه از اينجا رفته اي. از

 

با د خواستم   طوفان  شوداز آسمان خواستم ببارد

 

 تا شايد مانعت شوند  اما باد  زوزه كشان مرا به عقب خواند و ابر

 

ها جاي گريه خنديدند براي بازگشت دير بود.

 

 

به گلي كه هرگز به دستانم ندادي سوگند نمي دانستم دو ستم داري و

 

اينگونه علاقه ام بيهوده بود.

 

غرور نمي گذاشت حرفي بزني فقط نگاه مي كردي و

 

گاه لبخندي گرم بر لبانت مي نشا دی.

 

حرفي از محبت نمي زنم  نمي دانم چرا ولي محبت واژه ي غريبي است

 

حتي برايم آشنايش نكردي.

 

 

مرا از خود راندي به اين اميد كه نزديك تر شوم و نمي دانستي بينمان دنيا

 

دنيا فاصله مي اندازي.

 

انگار ميدانستي دوستت دارم و نگفتي دوستم داري گذاشتي زمان ثابت كند

 

و ندانستي اين كار فقط

 

اندك باوري را كه از عشقت داشتم كمرنگ مي كند.

 

فاصله ي اين عشق به اندازه ي يك جمله بود كه افسوس هيچ وقت نه

 

گذاشتي من بگويم و نه خودت حرفي زدي.

 

 

حالا رفته اي بدون اينكه حرف دلت را بزني و حرف هايم را بشنوي شايد

 

از من كينه اي بر قلبت مانده باشد.

 

 

به دور دست ها خيره مي شوم  خورشيد در حال غروب كردن است و

 

هيچ اثري از تو نيست.

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:58 توسط فاطمه(ساقی) |