غرور
از جاده سراغت را گرفتم. بوي عطرت هنوز در هوا مانده بود.
من لحظه اي دير رسيدم ولي گويي مدت هاست كه از اينجا رفته اي. از
با د خواستم طوفان شوداز آسمان خواستم ببارد
تا شايد مانعت شوند اما باد زوزه كشان مرا به عقب خواند و ابر
ها جاي گريه خنديدند براي بازگشت دير بود.
به گلي كه هرگز به دستانم ندادي سوگند نمي دانستم دو ستم داري و
اينگونه علاقه ام بيهوده بود.
غرور نمي گذاشت حرفي بزني فقط نگاه مي كردي و
حرفي از محبت نمي زنم نمي دانم چرا ولي محبت واژه ي غريبي است
حتي برايم آشنايش نكردي.
مرا از خود راندي به اين اميد كه نزديك تر شوم و نمي دانستي بينمان دنيا
دنيا فاصله مي اندازي.
انگار ميدانستي دوستت دارم و نگفتي دوستم داري گذاشتي زمان ثابت كند
و ندانستي اين كار فقط
اندك باوري را كه از عشقت داشتم كمرنگ مي كند.
فاصله ي اين عشق به اندازه ي يك جمله بود كه افسوس هيچ وقت نه
گذاشتي من بگويم و نه خودت حرفي زدي.
حالا رفته اي بدون اينكه حرف دلت را بزني و حرف هايم را بشنوي شايد
از من كينه اي بر قلبت مانده باشد.
به دور دست ها خيره مي شوم خورشيد در حال غروب كردن است و
هيچ اثري از تو نيست.
