تبليغاتX
عطش
عطش
*~*~~*~*

 

 

آدرس وبلاگم تغییر کرد از این به

 

بعد به این آدرس بیاین

 

www.natilus7000.blogfa.com



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 16:58 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~می رم که عاشقت نشم!~*~*

 

 

می رم که عاشقت نشم!

 

عشق نداشتت داره پر رنگ می شه

حالا تو این دقیقه ها دلم برات تنگ می شه

شاید بازم خیاله که عاشقی باورت شده

اسم منم همسایه ی ذهن مرددت شده

می خوای بیام دیوونه شم داد بزنم تو کوچه ها؟

بگم که عاشق تو ام مثل تموم اون روزا؟

دوباره بارون بگیره بشم پر از خیال تو

بغض منم بشکنه و ابری کنه خیال تو؟

نه دیگه بسه عاشقی هرچی بوده تموم شده

دیوونگی حدی دار زندگی ام حروم شده

بهونت و بزار واسه روزای بعد رفتنم

این بار دیگه می رم سفر شاید طلسم و بشکنم

می خوام برم که عاشقی این بار اثیرم نکنه

ساده و پاک و بی ریام خوار و ذلیلم نکنه

منتظر دلم نمون نه دیگه عاشق نمی شه

می برمش تا بدونه عشق تو صادق نمی شه.



| *| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 14:47 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

شنیدم و فقط شنیدم     هرچه خواستی گفتی  هرچه خواستی

Image Hosting by Picoodle.com

 

و من فقط گوش کردم چون می دانستم که خطا کارم و هر خطایی مجازاتی دارد

گرچه اندک باشد.

گفتی سنگدل! نمی دانم شاید حقیقتا لایقش باشم اما نمی دانم نام کسی را که از

او طلب بخشش می کنی  و بی تفاوت از کنارت می گذرد در حالیکه فریاد زنان

می گوید هرگز نمی بخشمت چه می توان گذاشت؟!

اگر لحظه ای اشک ریختی و نگران چند لحظه ی از دست رفته ات هستی

آیا من باید به خاطر تصمیمم تا قیامت اشک بریزم و همیشه و همیشه دلواپس ثانیه

هایی باشم که می توانستم به بهترین  شکل آن هارا بگذرانم؟!

هرچه بود گذشت  باید دلخوری ها را فراموش کرد  باید بخشید تا بخشوده شد.

شاید پشیمانی!! از چه نمی دانم شاید از

احساسی که گاه گاه حرفش را می زدی . این احساس را قبول ندارم

احساسی که با کوچکترین اتفاق به نفرت تبدیل شود  همان بهتر که نباشد.

همیشه نامه ها با سلام شروع می شوند و با خداحافظ تمام .

این بار را با سلام شروع نکردم  ولی با خدا نگهدار تمامش می کنم.

این را نوشتم و تنها دلیلم برای نوشتنش این بود که بگویم

 مرا ببخش



| *| نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 19:31 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~دل نمی خواهد یا تقدیر؟~*~*

دل نمی خواهد یا تقدیر؟

Image Hosting by Picoodle.com

 

سلام نمی کنم چون برای خداحافظی آمده ام  حرفم را از همین اول زدم

چون می دانم نه دل تو برایم تنگ می شود و نه دل من از دوریت غمگین.

می خواهم دور شوم خیلی دور  از اینجا نمی روم تنها از قلب تو فاصله می گیرم

و از نگاه های دل فریبت هرچند گاه فاصله ها مانعی برای دوست داشتن  نمی شوند.

اینکه دل نمی خواهد یا تقدیر یا دل و تقدیر هر دو مرا به

بازی گرفته اند نمی دانم.

شاید هم دل تسلیم تقدیر است.

هرچه خواستم عاشقانه باشم نشد عاشقانه هایم تنها برای کسانی است که عاشق باشند.

خنده دار است من ساده دل بر می گیرم و تو ساده تر نبودنم را می پذیری  وقتی

پای خنده به میان آید دیگر جایی برای اشک ریختن نمی ماند.

هرچه یاد و خاطره بود پشت دیوار فراموشی چال کردم و نشانه ای برایشان

نگذاشتم تا پیدایشان نکنم و تو هم که خوب می دانم

بعد از رفتنم حتی یادی از من هم نخواهی کرد.

دیگر بیش تر از این با دلت نمی مانم 

                                              خداحافظ 



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 15:38 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~تنهات گذاشت~*~*

 

تنهات گذاشت

 

توی بدترین شرایط تنهات گذاشت.وقتی که بین دو راهی مونده بودی.

 

وقتی که به کمکش احتیاج داشتی و می تونست با حرفاش آرومت کنه حتی اگه در عمل

 

 نتونه  به حل مشکلت کمکی نکنه.

Image Hosting by Picoodle.com

 

ولی با رفتنش باعث شد داغون تر بشی دیگه حتی نتونی راه درستو از نا درست

 

تشخیص بدی.چه شرایط سختی از زندگی سیر شدی.

 

گاهی اشکات خود به خود از آسمون چشمات می باریدن ولی در

 

 عوض می دونستی که مرحمت می شن.

 

باید بهش می گفتی که به بودنش نیاز داری اما فرصتی برای این کار بهت نداد.

 

تنها کمکش بهت جمله ی خدا حافظش بود همین.

 

مشکلات بهت فشار می آورد و روحت رو آزار می داد.برای حلش خیلی تلاش

 

کردی و بعد هر بار شکست به خودت امید پیروزی میدادی ولی باز هم............

 

می دونم برای حرفات برای پنهان کاری هات دلیل داشتی!می خواستی نا راحت نشه

 

یا از اون چیزی که باعث آزارت میشه خبر دار نشه.واسه همینم بود که همه چیز

 

بر عکس شد اون ازت می رنجیدو باعث شد برای موندن با تو دو دل بشه!!

 

اینارو گفتم که بدونی منم باهات هم دردم و می دونم چقدر سخته که موضوعی آزارت بده

 

و کسی رو که بهش نیاز داری کاری برات انجام نده. 



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 18:34 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~نه سکوت نه سخن~*~*

نه سکوت       نه سخن

 

سخت است وقتی می دانی خود مانعی برای گفتن

حقیقت درونت هستی حقیقتی که انکار نشدنی است

eshgh-87768

 

 

 

سکوت تلخ است ولی نه به تلخی سخن گفتن آن هم هنگامی که

باید سکوت کنی تا صدای قلبت را بشنوی از روی غرور سخن می گویی

و به صدای قلبت که نام اورا فریاد می زند بی توجهی.

برایم از عشق گفتی از با هم بودن از علاقه ات و من چه کردم؟!!

سرد و بی احساس بی توجه به قلبم سخن گفتم که مبادا غرورم

بشکند.

با اینکه هر روزم با رویای با تو بودن می گذشت و عطر تو هر لحظه در

خیالم جاری می شد ولی باز هم نمی توانستم حرفی از علاقه ام بزنم.

مرا بی احساس می پنداشتی و من چقدر عذاب می کشیدم

که در جواب دوست داشتن های تو نمی توانستم یا نمی خواستم

چیزی بگویم.

و اکنون هم نمی توانم ونمی خواهم غرورم را برای باز گرداندنت بشکنم.

چرا باید بگویم زما نیکه از من دور بودی و نمی دانم کجا

من در گوشه ای اشک می ریختم و برای سلامتی ات دعا می کردم.

چرا باید از ترس از دست دادنت که شب هنگام به سراغم

می آمد می گفتم و از دلی که هر لحظه داتنگ تو است و منتظر است تا

دوباره از ندای قلبت برایش بگویی تا آرام گیرد.

حتی گفتن عشق من برایم سخت است هرگز نمی توانم و نمی خواهم بگویم

دوستت دارم و تو همیشه می گفتی مغرورم شاید می دانستی

علاقه ام را پنهان کرده ام.

لعنت بر غرور



| *| نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 10:3 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~دل تنگی~*~*

 

                           دل تنگی

دلم برات تنگ شده                 بی تو مثل سنگ شده

 

هرکس رو را نمیده                    به هر کسی پا نمیده

 

دلم فقط پیش شماست                    به دیگری جا نمیده

 

می خواد واست قربونی شه                

 

                                                  بیاد پیشت زندونی شه

 

فدای خنده ات بشه                       جادوی اون نگات بشه

 

گر مارو از من بگیره                          تابستونه لبات بشه

 

دلم واستپر می زنه                        به هر دری سر می زنه

 

دنبال عاشقونه هاست                         به عاشقا سر می زنه

 

مرحم  زخماتون می شه                  شیدا و رسواتون می شه

 

فرش زیر پاتون می شه                  قر بونه اخماتون می شه

 

دلم پر از غصه شده                         از دوریتون خسته شده

 

خشک و بهونه گیر شده                   تاریک نه گوشه  گیر شده

 

بارون واسش مقدسه                            عشقای دیگش هوسه

 

می یاد فقط به عشق تو                      چون عشق تو براش بسه



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 13:48 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~سخت ترین حرف~*~*

                                                        

                                   سخت ترین حرف

 

 

 

نمي دانم بايد از كجا شروع كنم. چگونه بگويم حرفي كه ميدانم گفتنش از عاشقي هم

 

سخت تر است.بايد مي گفتم

 

 از همان زماني كه فهميدم دوستم داري بايد مي گفتم.

 

از من نرنج مي دانم سخت است.

 

نمي توانم محبت هايت را جبران كنم فكر آشفته ات را كه پر از سوال من است  نمي توانم

 

آرام كنم  اشك هايي را كه در تنهايي ريختي نمي توانم باز گردانم و دل شكسته ات را هرگز

 

نخواهم توانست تسكين بخشم.

 

 

شعر هايي را كه برايم گفته بودي خواندم مي شد عشق را از ميان تكتك كلمه هايش حس كرد.

 

از ديگران شنيدم كه مي گفتند مي داني عشقم چه كسي است اما خنديدي خنده اي تلخ از روي اجبار.

 

مي ديدي لحظه لحظه ام به نام اوست  باز خود را قانع مي كردي و

 

 

اي كاش همان زمان مي گفتم که عاشقت نخواهم شد.

 

 

نگفتم چون نمي خواستم قلبت بشكند پس سكوت كردم تصور مي كردم روزي مي فهمي

 

 

اما انگار آن روز خیال آمدن ندارد.

 

 

كنارم مي نشستي و وجودت حتي از وجودم به او هم نزديكتر مي شد

 

گرمای وجودت را حس می کردم وسنگيني نگاهت را كه خيره به من مانده بود

 

اما چه كنم گرماي وجودم را به او بخشيده بودم و سهم تو

 

جز سردي دستانم هيچ بود.

 

نمي دانم خود را به چه بهانه اي قانع كرده اي كه دل از من  نمي كني

 

من هم عاشق اویم و می دانم که چه مي كشي و بعد از اين چه خواهي كشيد

 

اما اگر به جاي تو بودم جاي صبر خشم مي گزاشتم تا اعتراض كنم

 

شايد آنوقت ذره اي آرام مي شدم.

 

نازنين عشق اجبار نيست .

 

براي آخرين بار سلام كردم و براي اولين بار قلبي را شكستم و براي اولين و آخرين بار مي گويم

 

من عاشق تو نيستم دل از من بر كن.



| *| نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 14:19 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~راهی برای آشتی~*~*

 

راهی برای آشتی

 

 

کاش مجازاتم کنی 

                          رنجم دهی خارم کنی

 

باشی ولی با دیگری اینگونه آزارم کنی

 

دورم کنی از این دیار

                            از خانه بیزارم کن

 

با من شوی بیگانه ای 

                                                          در دل شوم دیوانه ای

 

همچون همان دیوانه ها سرگشته حیرانم کنی

 

خندی به من گریان شوم

                                  در خنده گریانم کنی

 

در پیش چشمم دلبری بوسی و بیمارم کنی

 

هر شب بیا یی پیش من با اخم هایت این چنین

 

در اینکه در رویایمی با خشم بیدارم کنی

 

نیرنگ ها بر من زنی

                          خامم کنی

رامم کنی

 

گل را به دستم بسپری اما زمستانم کنی

 

در پیش چشم یار خود القاب یک دیوانه را  بر من

 

زنی خوارم کنی

 

راضی شوی بر مرگ من اینگونه دیدارم کنی

 

از خویش بیزارم کنی

                            با غم گرفتارم کنی

 

دیدی اگر بر دیگری دل بسته ام

 

من را از این دل بستنم سخت پشیمانم کنی

 

کاش مجازاتم کنی اما نگویی بعد از این

 

از من که دلدار توام ناراحتی ای نازنین

اشتي


| *| نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 6:18 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~خنده ماه~*~*

خنده-ماه     خنده ماه

چه شبي است!! نه ستارهاي  نه ابري

 

 

 

تنها ماه  است كه در آسمان خودنمايي مي كند. گويي منتظر ايستاده.

 

 

 

خيره به ماه مي گويم منتظر كه هستي؟ نگاه ها همه به سوي توست

 

 

 

ديگر چه مي خواهي؟؟ 

 

 

ماه ساكت است نمي خواهد آرامش شب را به هم بزند.

 

 

 

چه حس غريبي دارم. ماه تنها همدم من در اين سياهي است.

 

 

 

باد شاخ و برگ درختان را مي لرزاند صدايي بر مي خيزد

 

 

مي خواهد سكوت را بشكند.

 

 

 

ماه همچنان بي تفاوت به من و افكارم  نور نقره اي رنگش

 

 

 

را بر زمين مي تاباند.

 

 

 

دل ها به من سپرده شدند ولي هرگز دل به دلي نسپردم.

 

 

 

گاه احساس غرور مي كنم به خود آفرين مي گويم  كه  چگونه

 

 

 

اسير مي كنم و اسير نمي شوم  ولي هميشه اينگونه نيست  گاه

 

 

 

از اينكه عاشق نمي شوم احساس تنهايي مي كنم.

 

 

اين هارا به ماه مي گويم  از من دور است  خيلي دور

 

 

اما صدايم را مي شنود.

 

 

 

دلتنگي هايم را با چه كسي قسمت كنم؟ شادي هايم را چه؟

 

 

مي خواهم عشق را تجربه كنم ولي چه كنم  كه تا كنون  قلبم

 

 

پذيرنده ي ديگري نبوده است.

 

 

ماه  اين بار مي خندد

 

 

نمي داني عشق چيست؟!

 

 

دردي بر جانم مي افتد. نه هرگز تجربه اش  نكردم.

 

 

 

مي گويند قلبم سنگي است  جز هوس نمي دانم  و نمي دانند كه

 

 

 

چه مي كشم. حرفها  آزارم نمي دهند آنچه آزارم مي دهد تنهايي

 

 

 

است.

 

 

كاش مي توانستم به ياد كسي باشم  هر انچه دارم به او  تقديم كنم

 

 

 

دلتنگي هايم را به او بگويم و تنها مر همم  او باشد.

 

 

 

ماه گفت من عاشق زمينم  نورم را هر شب به او مي بخشم 

 

 

سكوت كن  بيدارش مي كني و خود دوباره آرام مي گيرد.

 

 

 

به ماه خيره مي شوم و اين بار در سكوت شب غوطه ور مي گردم.



| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 14:58 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~غرور~*~*

 

                                                   غرور

 

 

 

از جاده  سراغت را گرفتم. بوي عطرت هنوز در هوا مانده بود.

 

من لحظه اي دير رسيدم  ولي گويي مدت هاست كه از اينجا رفته اي. از

 

با د خواستم   طوفان  شوداز آسمان خواستم ببارد

 

 تا شايد مانعت شوند  اما باد  زوزه كشان مرا به عقب خواند و ابر

 

ها جاي گريه خنديدند براي بازگشت دير بود.

 

 

به گلي كه هرگز به دستانم ندادي سوگند نمي دانستم دو ستم داري و

 

اينگونه علاقه ام بيهوده بود.

 

غرور نمي گذاشت حرفي بزني فقط نگاه مي كردي و

 

گاه لبخندي گرم بر لبانت مي نشا دی.

 

حرفي از محبت نمي زنم  نمي دانم چرا ولي محبت واژه ي غريبي است

 

حتي برايم آشنايش نكردي.

 

 

مرا از خود راندي به اين اميد كه نزديك تر شوم و نمي دانستي بينمان دنيا

 

دنيا فاصله مي اندازي.

 

انگار ميدانستي دوستت دارم و نگفتي دوستم داري گذاشتي زمان ثابت كند

 

و ندانستي اين كار فقط

 

اندك باوري را كه از عشقت داشتم كمرنگ مي كند.

 

فاصله ي اين عشق به اندازه ي يك جمله بود كه افسوس هيچ وقت نه

 

گذاشتي من بگويم و نه خودت حرفي زدي.

 

 

حالا رفته اي بدون اينكه حرف دلت را بزني و حرف هايم را بشنوي شايد

 

از من كينه اي بر قلبت مانده باشد.

 

 

به دور دست ها خيره مي شوم  خورشيد در حال غروب كردن است و

 

هيچ اثري از تو نيست.

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:58 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~بهونه~*~*

 بهونه

 

شب--55026

امروز  دلم تنگ شده بود براي خنده كردنات     

 

 

 

 

                                     براي اون برق نگات سرخي روي گونه هات

 

 

 

 

شاديامون  غصه هامون   اشكاي رو گونه هامون

 

 

 

 

                                   دويدنا رسيدنا قهراي يك روزه هامون

 

 

 

 

داتنگي هاي هر شب و به اين بهونه زنگامون

 

 

 

 

اون كادوي يواشكي كه دل مي برد از دوتامون

 

 

 

 

فراراي غايمكي  اون قولاي دروغكي

 

 

 

                                   حتي واسه دردسر واسه يك لحظه ديدنا

 

 

 

گل چيدنا  شنيدن دوست دارم از رو لبا

 

 

 

                                   عكساي يادگاري ها تو البوم خاطرمون

 

 

 

دعواهامون  اشتيامون    بعدش سكوت واسه دلا

 

 

 

 

شك كردناي بيخودي كه سر مي برد حوصلمون

 

 

 

حسوديا  ناز كردنا  گل گفتنا شنيدنا    غروب به هم رسيدنا

 

 

 

 

اون خشمايي كه مي شكست دلو واسه بريدنا

 

 

 

اما نه اين جوري بده  ميگم واسه رسيدنا  همش  مي شد بهونمون

 

 

 

امروز داره تموم ميشه با تو بودم چه روزي بود

 

 

                             دلم دوباره تنگ شدو  رفتم سراغ خاطرات

 

 

 

داتنگي هام بهونه شد واسه شنيدن صدات



| *| نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 10:35 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~منتظرت می مانم~*~*

انتظار-61251 dir=rtl>                                                         

 

منتظرت مي مانم

 

 

 

 

روزهايي را كه سلام را بهانه اي براي شروع مي دانستم هرگز  

 

 

تصور نمي كردم راهي به سوي پايان باشد.

 

 

بغز گلويم را مي فشارد انگار اين اشكها طاقت ماندن ندارند

 

 

و قلبم سخت دلتنگ توست.

 

 

چه شبي است!آسمان هم غصه دار است ولي تو مي خندي و

 

 

نمي دانم ايا پشت اين لبخندها نا اميدي پنهان است يا نه.

 

 

برايت دعا مي كنم هم براي تو و هم براي كسانيكه

 

 

خدا اين گونه مي آزمايتشان.

 

 

اشك هايم را بدرقه ي راهت ميكنم و آرزوهايم را

 

 

توشه ي سفرت باشد كه به سلامت برگردي.

 

 

نمي گويم خداحافظ  هنوز اميدوارم  فقط مي گويم

 

 

سلام منتظرت مي مانم.

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 16:3 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~جدایی بی مفهوم است~*~*

جدايي مفهومي ندارد وقتي قلب ها به ياد هم مي تپند و لبخندها

 

 

به ياد خاطرات با هم بودن شكوفا مي شوند.

 

 

 .

عاشقانه-44599

 

 

عشق من فاصله ها بي رحمند فرا موشي مي آورند ولي مطمئن

 

 

 

باش هرگز مانع كم شدن ذره اي علاقه ام به تو نخواهند شد.

 

 

 

جدايي مان مرا به عشق وابسته تر مي كند.

 

 

 

گرچه گاهي خسته از فاصله ها به گوشه اي پناه مي برم و

 

 

 

خاطراتمان را چندين بار مرور مي كنم و ميگريم.

 

 

 

گفتي صبر كن اين آزمايشي است از جانب خدا دوباره اشك چون

 

 

سيل از چشمانم جاري شد و تو بودي كه با صداي گرمت آرامش را

 

 

به اين دل خسته باز گرداندي.

 

 

نازنينم گرچه ان روز گريه مجا لي براي گفتن حرف دل نذاشت

 

 

 

من امروز مي گويم براي با تو بودن تا آخرين نفس صبر خواهم كرد.

 

 

 

سختي هيچ است وقتي مي دانم عشقي دارم به لطافت گلبرگها  دلي دارد

 

 

 

به وسعت آسمان و وجودش سراسر بهاري است.

 

 

 

دستانم را گرفتي و خيره در چشمانم  گفتي دوستت دارم  دستانت

 

 

 

را فشردم و از ته قلب گفتم  بي تو هيچم.

 

 

 

خنده هاي نمكينت را در آلبوم خاطرات دل هك مي كنم تا هميشه

 

 

 

تو را خندان تصور كنم و فراموش كنم  اشك هايي را كه از روي دلتنگي

 

 

 

ريختي.

 

 

 

خوشحالم از اينكه عشقي پاك در رگانمان جاري است و اميدي

 

 

 

در دل هايمان.

 

 

 

من تو را مي خواهم و تو مرا و هر دو اسير فاصله ها هستيم.

 

 

 

ديگر از فاصله ها وحشتي ندارم بگذار بمانند  ما با هم از ميان

 

 

 

بر مي داريمشان.



| *| نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 19:17 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~قلب تعمیری~*~*

قلب-تعميري 

قلب تعميري

 

 

 

گاهي قلبي را بي منظور نشان مي گيرند و دل نشان شده

 

 

را بي هدف مي شكنند.

 

 

دوستت دارم و حاضرم دنيارا براي لحظه اي لبخندت رها كنم.

 

 

دلم را شكستي اما بدان هر تكه از قلبم نقشي از هزاران عشق

 

 

را  خواهد داشت.

 

 

اگر بي وفايي ات براي رنجاندن من است

 

 

اگر غم من باعث خوشحالي ات مي شود

 

 

اگر با سرد شدن دستانم گرم مي شوي

 

 

اگر گريه ام تو را مي خنداند و نا اميدي ام  به تو اميد مي بخشد

 

 

باشد حرفي نيست اين ها كوچكترين هديه اي است كه مي توانم

 

 

به تو تقديم كنم.

 

 

هر بار كه خواستم به تو نزديك شوم تو از من دوري كردي

 

 

در خلوت گلايه مي كنم نه از تو از خودم كه با اين كار باعث

 

 

 

شدم چهره ي زيبايت با اخم در هم شكسته شود.

 

 

شنيدم خوابهايت تيره شده هرچه روياي زيبا براي تو  مي خواهم

 

 

دوباره خواب هايت رنگ گل ياس بگيرند.

 

 

مي گويند هر كس ستاره اي در آسمان دارد.آسمان تك ستاره ي

 

 

مرا در آغوش كشيده ولي هر بار كه به آسمان خيره مي شوم

 

 

پشت تكه اي ابر پنهان مي شود تا مرا از ديدنش محروم كند

 

 

چه مجازات سختي.

 

 

من تا صبح خيره به آسمان مي مانم تا شايد براي لحظه اي

 

 

 

رويش را نظاره گر باشم.

 

 

عشقم را نپذيرفتي و من با نخواستنت هزار بار در خود شكستم

 

 

و آرزوي مرگ كردم چون زندگي بي تو يعني مرگ

 

 

پس بيا  مي خواهم با دستان تو بميرم و در آغوش تو  جان

 

 

بسپارم ولي تو حتي حاضر به گرفتن جانم هم نيستي.

 

 

نازنينم نمي داني چقدر دوستت دارم و مي دانم كه كوچكترين

 

 

علاقه اي به من نداري.

 

 

از حرف هايم غمگين نشو  دست خودم نيست دنيارا جز با

 

 

 

تو نمي خواهم. تو همه ي وجودم شدي  

 

 

وجودم بي تو هيچ است و هيچ بي تو بي معني.

 

 

بهترينم اين آ خرين حرف من است

 

 

ببخش اگر نامه ي اين پريشان خاطر  لطيفت را آزرد.



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 16:43 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~گاهی نشانه ها دروغ میگویند.~*~*

گا هي نشانه ها دروغ مي گويند

 

 

 

 

                                                   

انقدر براي گفتن دوستت دارم  اشتياق داشتم  و  در ذهنم تصور  مي كردم

 

 

 

 

 

خنده اي را كه بعد از گفتن اين جمله بر لبانت نقش مي بندد و سرخي گونه ات

 

 

 

 

 

را كه براي پنهان كردنش  چاره اي جز سر به  زير  انداختن نداري كه   ديگر

 

 

 

 

 

فرصتي  براي فكر كردن به اينكه من نيستم  ان كه مي خواهي را نداشتم.

 

 

 

 

 

 

خيال مي كردم  نگاهم مي كني 

 

 

 

 

 

چون مي خواهي بگويي دوستم داري

 

 

 

 

 

با لطافت صدايم مي كني  كه بگويي چقدر برايت عزيزم

 

 

 

 

با اشتياق  به حرفهايم گوش مي سپاري  و  لبخند مي زني تا  بفهماني كه

 

 

 

 

 

برايت  مهم  و همچون عسل شيرين است.

 

 

 

 

 

اي كاش مي دانستم  اين ها  نشانه اي  براي عاشق بودن نيست.

 

 

 

 

 

اگر  خنديدي  به  سادگي ام بود

 

 

 

 

 

اگر گوش سپردي به ديوانگي ام بود

 

 

 

 

 

اگر صدايم كردي به اوارگي ام بود

 

 

 

 

 

و  من دل سپردم به دلي كه علاقه اي به دل سپردن نداشت.

 

 

 

 

 

هنوز هم باور نمي كنم  آن همه نشانه   نشانه اي از بي نشانگي بوده باشد.

 

 

 

 

 

به تو دل بستم  چون فكر مي كردم  دوستم داري و نمي دانستم  حتي به اندازه ي

 

 

 

 

قطره ي اشكي  كه بعد از فهميدن جواب دلت  از خانه ي چشمم بيرون چكيد

 

 

 

 

 

دوستم نداري.

 

 

 

 

 

دلم را شكستي و اين هديه ي عاشقي ام بود.

 

 

 

 

 

اگر مي دانستم كه هر انچه  مي كني از روي عادت است  هرگز

 

 

 

 

 

دل به دلت نمي سپردم  تا اينگونه غرورم شكسته نشود. حالا مي فهمم كه

 

 

 

 

 

گاه  كارها از روي عادت است  و

 

 

 

 

 

گاهي نشانه ها دروغ مي گويند.

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 15:31 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~عشق دروغین~*~*

عشق دروغین

 

 

طوفاني در درونم برپاست و اتش فشان ذهنم  فوران كرده

 

 

تا انجا كه وجودم را مي سوزاند.

 

 

مي خندم خنده اي تلخ به شيريني خيالات روزهاي گذشته

 

 

و اشك مي ريزم به خاطر احساسي كه ناديده گرفته شد.

 

 

قلبم زمزمه عاشقي را سر داده بود و زيبا  پاك و درخشنده

 

 

چون تنگي بلورين مي نمود و اكنون زمزمه ي قلبم انتقام است

 

 

و اين تنگ بلورين  لبريز از نفرت شده و

 

 

اطمينان دارم هرگز خالي نخواهد شد.

 

 

مي دانستي يا ندانسته از عشق مي گفتي و من ساده عاشقانه

 

گوش

 

 

مي سپردم به صدايي كه برايم حكم لالايي داشت.

 

 

ولي كاش نمي خوابيدم تا چشم بر  واقعيت ها مي گشودم.

 

 

مي گيرم انچه را از من گرفتي و نابود مي كنم هر انچه

 

نابود كرده اي.

 

 

ارزو مي كنم درد شكستي را كه تجربه كردم  بكشي

 

 

و قلبت به اندازه ي قطره قطره هايي كه اشك ريختم خرد

 

شود.

 

 

بيدار بشيني شب ها براي او كه برايت عزيزترين  است و

 

 

صبح بي وفايي اش را ببيني و هزار بار از

 

 

اينكه عاشق شده اي احساس پشيماني كني.

 

 

ببين با من چه كرده اي كه فكري جز انتقام ندارم و نفرت

 

 

در سراسر وجودم رخنه كرده.

 

 

لعنت بر تو كه با من چنين كرده اي

 

 

لعنت بر اين عشق دروغي.  



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 17:25 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~من مقصر نبودم~*~*

من مقصر نبودم

 

 

عشقم هوس بود.نمي دانستم اينگونه دل مي بندي

 

اگر مي ماندم من نيز بايد گرفتار درد عشق

 

مي شدم.

 

عاشقي برايم مهم نبود از عشق چيزي جز هوس

 

نمي دانستم همين برايم كافي بود.

 

لذت را با تو احساس مي كردم و از اينكه ساده

 

اسير شده اي احساس غرور.

 

هر روز بيش تر از ديروز و هر بار محكم تر از بار

 

قبل عشقت را ياد اوري مي كردي و من

 

در دل مي خنديدم كه چه بسيار مثل تو ديدم.

 

به خاطر همه چيز ممنون

 

ان شاخه گل سرخ 

 

دفتر شعري كه هنوز به سراغش مي روم و ان روز كه

 

ساعت ها منتظر امدنم ايستادي و ببخش

 

به خاطر ان كه مي خواستي و من نبودم و به خاطر

 

قلبي كه شكسته شد.

 

معني عشق را به من اموختي و من به تو مي اموزم كه

 

هرگز ساده دل مبند كه بسيارند كسانيكه هوس را جايگزين

 

عشق كرده اند.

 

بعد از رفتنم عشقي ديگر را بر گزين كه تو را به خاطر

 

تو بخواهد نه هيچ چيز ديگر.

 

از كار خود پشيمان نيستم

 

من به ان چيزيكه مي خواستم رسيدم و لي افسوس

 

كه هر انچه داشتي به هواي عاشقي از دست دادي.

 

سادگي كردي

 

من مقصر نبودم.



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 17:22 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~می ترسم~*~*

مي ترسم

 

 

از جدايي مي تر سم.از اينكه بعد از اين همه سختي و تلاش براي رسيدن

 

تو را از دست بدهم.

 

با اينكه دوري تمام شده و من به تنها ارزويم كه بودن با تو است  رسيدم

 

ولي ترس از جدايي رهايم نمي كند. هميشه با من است.

 

گرچه سعي مي كنم بي تفاوت باشم و به لحظه هاي خوش امروز فكر كنم

 

ولي افسوس كه عمر ساعت ها كوتاه است.

 

كاش مي توانستم زمان را نگه دارم حتي براي يك  لحظه و از اين احساس

 

كه در كنار مني و هيچ مانعي براي جدايي وجود ندارد لذت ببرم.

 

نمي خواهم به هيچ چيز و هيچ كس جز تو بينديشم.

 

مي خواهم امروز و فردايم تو باشي.

 

هميشه از دور تماشايت مي كردم و از ته قلب صدايت مي زدم تا شايد

 

فرياد قلبم را بشنوي ولي اكنون كه پيش مني زبان و قلبم هم صدا مي شوند

 

و خيره به چشمانت مي گويم  دوستت دارم.

 

ترس از جدايي كه با اشتياق رسيدن يكي شده ثانيه اي از درونم بيرون مي كنم

 

 

و اميدوارانه  به فرداهاي با تو بودن مي انديشم.



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 20:43 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

نامه اي از يك نا اميد

 

 

خدايا  اين نامه را براي تو مي  نويسم.

 

شبهايت پر ستاره و روزهايت گرم و افتابي است  اما براي من نه ستاره اي است

 

كه در اسمان نظاره كر باشم و نه گرماي عشقي.

 

باد مي وزد و ازادانه دنيايت را تماشا مي كند و من اينجا حتي  براي عبور از راهي

 

كوچك  سرگردانم.

 

ابرها پر از بغزند و مي شكنند  تا زمين سیراب شود  چون دلي شيشه  دارند و

 

من مدت هاست  كه قطره اي اشك نريختم  تا غبار از دل غم گرفته ام  

 

بشويم.

 

كوه ها در برابر سخت ترين طوفان ها  استوار مي ايستند ولي من با نيسمي

 

خرد  مي شوم.

 

روزي گلي از دشت هايت چيدم و امروز  چون گلي از شاخه چيده شدم.

 

صداي پرندگاني كه اواز سر مي دهند  تا  ازادي را جشن بگيرند بيش از

 

هر چيز ازارم مي دهد    چون من اسير قفسم  و انها رها.

 

اميدي به اينده ندارم و امروز و فردايم همانند هم مي گذرند. بايد  براي

 

بهبودي  چه كنم ؟

 

خدايا به فريادم  برس.



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 20:33 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

عشق من برگرد

 

انقدر برای امدنت اشک ریختم که سفیدی چشمانم همچون اسمان

 در حال غروب قرمز شد.

اسمان خروشید و پا به پای من گریه کرد و این وسط باد بی رحمانه

بر پنجره می کوبید تا اسارتم را یاد اور شود.

خانه ی دلم پر از غبار دوری است و ارزوهایم رنگ غم به خود گرفته اند.

پرنده ی خیالم دیگر قادر به پرواز نیست و مدت هاست که خفته است.

من اینجا بی او تنهایم و تنهایی تنها پناه برای پنهان شدن از حرف هاست.

نمی دانم اشتباه من چه بود که اکنون اینگونه اسیرم.

عشق من برگرد و به همه ثابت کن انتخاب من بهترین بود.

بیا و با امدنت این سکوت مرگ بار را که گاه گاه با زخم زبان ها

شکسته می شود برای همیشه با فریاد  دوستت دارم بشکن.

دست هایم سرد شده و قلبم اهسته اهسته ارامش را بر می گذیند و همچون اتش

رو به خاموشی است.

عشق من بر گرد و با امدنت به من زندگی دوباره ببخش.



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 17:34 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

گناه من چه بود

گناه من چه بود که بی تفاوت از من گذشتی بی انکه بدانی چقدر به تو محتاجم.

اگر دوست داشتن گناه است پس لیلی و مجنون گناه کار ترین بر روی زمین اند.

عشق با جدایی عجین است و تو این را خوب به من فهماندی. کاش هرگز لب به

سخن نمی گشودم و راز دلم را بر زبان جاری نمی ساختم. 

شاید انوقت  می توانستم در کنارت باشم. 

روزها با تو و شب ها با خیا لت سپری می شدند. اشک ها برای تو می ریختند و

لبخندها برای تو شکوفا می شدند.

فریادمی زنی نمی دانم چرا نمی خواهی بفهمی دوستت دارم و من در مقابلت فقط سکوت

می کنم . دیگر در چشمانت ارامش گذشته را نمی بینم خشمی را می بینم که مرا

کم کم در خود ذوب خواهد کرد.

جرم من چه بود جز عاشقی؟

مرا به خاطر گفتن دوستت دارم محکوم کرده ای  و اکنون گناهم عاشقی

و جرمم گفتن دوستت دارم است.

براستی من گناه کارم؟



| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 19:20 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

می روم

 دیگر توان اندیشیدن  به تو را ندارم  . نمی خواهم به کسی بیندیشم که اندیشه اش 

دیگری است. از تو نمی گویم حتی کلمه ای  از تو سخن گفتن تلف کردن ثانیه

هاست . میدانم نگاهت خیره به چشمانی است که اکنون برایت حکم خورشید را

دارند.من هم دیگر نگاهت نمیکنم چون دل از خورشید دروغین کنده ام . 

به انتظارت می نشستم و نمی دانستم تو در انتظار دیگری هستی.

افسوس که دیر فهمیدم برایت ارزشی ندارم.

با دیدن تو نفس هایم به شماره می افتادند و صدای تپش های قلبم  به اسمان 

می رسید. ولی اکنون دیگر برایم فرقی نمی کند  چون این را خوب می دانم

که قلبت با دیگری است و گوش دلت التماس های قلبم را نخواهد شنید.

ماندن با کسی که دنیای من بود و اکنون دیگری  دنیای اوست بی فایده است.

تلاش برای تصرف قلب تصرف شده  جز شکست  چیزی نخواهد بود.

اشک نمی ریزم ریختن اشک برای از دست دادن از دست رفته  یعنی  بازگشت

اما من باز نخواهم گشت. دیگر باید بروم حتی لحظه ای درنگ جایز نیست.

خداحافظ.

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 10:29 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

باورم کن

دوستت دارم  و ای کاش این را می دانستی و می فهمیدی چقدر برایم عزیزی.

لحظه ای از خیالت جدا نمی شوم گرچه خیال تو همیشه از من جداست.

اگر درک می کردی زمانیکه نگاهم در بر خورد با نگاهت مشتا قانه گرفتن

دست هایت را فریاد میزند هرگز ان را از من دریغ نمی کردی. هر بار که

می خواهم  راز دلم را بگویم تو بی تفاوت از کنارم رد میشوی بی انکه

بدانی قلب شکسته ام در حسرت بی تو بودن می سوزد و همین زوز هاست

که از ان جز خاکستر چیزی باقی نماند.

همیشه تو را خواستم  تو را ارزو کردم   تو را فریاد زدم چون می دانستم

من بی تو هیچم.گرچه به تو نزدیک اما انقدر از قلب تو دورم که مرگ

ثانیه های بی تو بودن بر جانم خنجر میزند.

سکوت کرده ای 

فریاد میزنم

می خندی

اشک می ریزم

چون نمی توانم بگویم دوستت دارم و این ازارم میدهد.

ای کاش این را می دانستی و باور می کردی عشقی را که مدت هاست

پنهان کرده ام.



| *| نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 11:6 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

قرارمان این نبود

قرار نبود به این زودیها جدایی بین من و تو فاصله بیندازد

و ان همه عشق و امید و ارزو جایش را به یاس نا امیدی و پوچی بدهد

نه قرارمان این نبود که خنده ها سرد شوند و احساس نادیده گرفته شود

قرار بود همیشه با هم بمانیم  مال هم شویم.

هنوز هم باور نمیکنم ان همه روزهای خوش  عشق بازیها  محبت ها

نگرانی ها به این اسانی از بین بروند.چقدر زود قول هایمان را به دست

فراموشی سپردی.

قرار بود کسی بی وفایی نکند وهر دو پیمان ببندیم که هیچ وقت

هیچ چیزو هیچ کس مانع این عشق نشود اما چه زود عهد ها شکسته

شدند و بر پیمانمان مهر باطل زدند.قفل دلم شکسته شد و تو تنها 

سرنشین این دل شدی.تو رفتی  من ماندم و یک دنیا پشیمانی.

عشقمان رنگ غم به خود گرفت و نگاه های عاشقانیمان سرد و

بی روح شدند.قرار بود دل کسی شکسته نشود و هر دو برای

رسیدن تلاش کنیم.

قرار نبود که تو بروی و من بمانم

نه عشق من قرارمان این نبود



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 15:26 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

او رفت

رفت بدون لحظه ای درنگ بدون اینکه بداند کسی اینجا تا همیشه

چشم انتظارش خواهد بود.

او رفت شاید اگر اشک هایم را میدید که از اسمان طوفانی چشمانم جاریست

و می ایستاد و به ندای قلبم که هر لحظه بی او مردن را فریاد میزد گوش

میسپرد  نمیرفت.

مرا ندید که ساعتها بعد از رفتنش رد پایش را نوازش می کردم

ارزوی با او بودن را بعد از رفتنش به دست باد سپردم و سکوت را

جانشین لغت عشق کردم.بعد از او عشقی نخواهد بود پس سکوت

مناسبترین واژه برای پر معنی ترین واژه ی دنیاست. عاشق بودن

یا نبودنم برایش مهم نبود و این را خوب می دانستم. به من لبخندی زد

میدانست که دوستش دارم  می خواست بفهماند که عشقم در نظرش جز

شوخي چيزي نبوده است



| *| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 14:37 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

از یادم نمیروی

برای فرامو ش کردنش بارها وبارها تلاش کرده ام.به خود تلقین کرده ام

گفتم لین عشق من نیست باید فراموشش کنم.خود را با عشق های تازه سرگرم

میکنم می خواهم یکی را جایگذینش کنم.اما این من نیستم که اورا میخواهم

این قلب من است که هر لحظه به یادش می تپد.از اوی نیامده حرف میزنم

تا شاید باورش کنم قبولش کنم  عاشقش شوم  اما نه نمیشود.سخت است

دیگر دعا نمیکنم مال من شود .او مال من نیست.

او رفته است ومن این را به خود می قبولانم که دیگر هرگز بر نخواهد

گشت و برای درک این واقعیت به خودم افرین میگویم.باید دوباره

عشقی جدید را تجربه کنم و شاید این بار هم شکستی تلخ

او از یادم میرود حتی اگر من نخواهم . این رسم روزگار است

این جمله هرچند تلخ است اما باورش دارم.



| *| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 14:18 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

نامه ای برای تو

سلام اسمان ابی زندگی من.سلام ای که هرچه دارم با تمام وجودم تقدیمت میکنم.

کجاست هم نفسی که به شرح عرضه دهم که دل چه میکشد از روزگار هجرانش.

انچنان دلتنگی بر دلم سنگینی میکند که توان زندگی کردن را از من گرفته انچنان انتظارت

مرا می سوزاند که حتی توان نفس کشیدن برایم نیست.کاش تمام پرندگان دنیا صدای عشق من

میشدند و من فریاد میزدم که چطور برایم مقدسی وبه چه اندازه دوستت دارم.نازنین نمیدانم چرا

قصه های عشق همیشه باید پر از سوز دل و سختی باشد ولی من محکم و استوار تحمل میکنم

فقط به این امید که روزی از تمام زجرهایم پیشت بازگو کنم.نمی گویم که میپرستمت  ولی

همیشه از همانیکه میپرستمش میخواهم زودتر روزگار هجران به سر اید.دلم میخواهد ان روز

همه چشم و گوش شوند و من در اغوشت بگویم برایم عزیز ترینی . مهربانم لحظه ای بی یاد               

تو بودن یعنی که دیگر عمرم پایان یافته.خواهشم را پذیرا باش و هیچ گاه فراموشم مکن

که من کوچکترین لحظه ای فراموشت نکردم.خدایا بر گرمی عشقمان نظاره کن و بر پاکی قلبهایمان

که اگر یکدیگر را ندا شته باشیم هرزوی مرگ برایمان شیرین تر است(ریحانه)  



| *| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 13:59 توسط فاطمه(ساقی) |