دل نمی خواهد یا تقدیر؟
سلام نمی کنم چون برای خداحافظی آمده ام حرفم را از همین اول زدم
چون می دانم نه دل تو برایم تنگ می شود و نه دل من از دوریت غمگین.
می خواهم دور شوم خیلی دور از اینجا نمی روم تنها از قلب تو فاصله می گیرم
و از نگاه های دل فریبت هرچند گاه فاصله ها مانعی برای دوست داشتن نمی شوند.
اینکه دل نمی خواهد یا تقدیر یا دل و تقدیر هر دو مرا به
بازی گرفته اند نمی دانم.
شاید هم دل تسلیم تقدیر است.
هرچه خواستم عاشقانه باشم نشد عاشقانه هایم تنها برای کسانی است که عاشق باشند.
خنده دار است من ساده دل بر می گیرم و تو ساده تر نبودنم را می پذیری وقتی
پای خنده به میان آید دیگر جایی برای اشک ریختن نمی ماند.
هرچه یاد و خاطره بود پشت دیوار فراموشی چال کردم و نشانه ای برایشان
نگذاشتم تا پیدایشان نکنم و تو هم که خوب می دانم
بعد از رفتنم حتی یادی از من هم نخواهی کرد.
دیگر بیش تر از این با دلت نمی مانم
خداحافظ
