مي ترسم
از جدايي مي تر سم.از اينكه بعد از اين همه سختي و تلاش براي رسيدن
تو را از دست بدهم.
با اينكه دوري تمام شده و من به تنها ارزويم كه بودن با تو است رسيدم
ولي ترس از جدايي رهايم نمي كند. هميشه با من است.
گرچه سعي مي كنم بي تفاوت باشم و به لحظه هاي خوش امروز فكر كنم
ولي افسوس كه عمر ساعت ها كوتاه است.
كاش مي توانستم زمان را نگه دارم حتي براي يك لحظه و از اين احساس
كه در كنار مني و هيچ مانعي براي جدايي وجود ندارد لذت ببرم.
نمي خواهم به هيچ چيز و هيچ كس جز تو بينديشم.
مي خواهم امروز و فردايم تو باشي.
هميشه از دور تماشايت مي كردم و از ته قلب صدايت مي زدم تا شايد
فرياد قلبم را بشنوي ولي اكنون كه پيش مني زبان و قلبم هم صدا مي شوند
و خيره به چشمانت مي گويم دوستت دارم.
ترس از جدايي كه با اشتياق رسيدن يكي شده ثانيه اي از درونم بيرون مي كنم
و اميدوارانه