تبليغاتX
عطش
عطش
*~*~می ترسم~*~*

مي ترسم

 

 

از جدايي مي تر سم.از اينكه بعد از اين همه سختي و تلاش براي رسيدن

 

تو را از دست بدهم.

 

با اينكه دوري تمام شده و من به تنها ارزويم كه بودن با تو است  رسيدم

 

ولي ترس از جدايي رهايم نمي كند. هميشه با من است.

 

گرچه سعي مي كنم بي تفاوت باشم و به لحظه هاي خوش امروز فكر كنم

 

ولي افسوس كه عمر ساعت ها كوتاه است.

 

كاش مي توانستم زمان را نگه دارم حتي براي يك  لحظه و از اين احساس

 

كه در كنار مني و هيچ مانعي براي جدايي وجود ندارد لذت ببرم.

 

نمي خواهم به هيچ چيز و هيچ كس جز تو بينديشم.

 

مي خواهم امروز و فردايم تو باشي.

 

هميشه از دور تماشايت مي كردم و از ته قلب صدايت مي زدم تا شايد

 

فرياد قلبم را بشنوي ولي اكنون كه پيش مني زبان و قلبم هم صدا مي شوند

 

و خيره به چشمانت مي گويم  دوستت دارم.

 

ترس از جدايي كه با اشتياق رسيدن يكي شده ثانيه اي از درونم بيرون مي كنم

 

 

و اميدوارانه  به فرداهاي با تو بودن مي انديشم.



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 20:43 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

نامه اي از يك نا اميد

 

 

خدايا  اين نامه را براي تو مي  نويسم.

 

شبهايت پر ستاره و روزهايت گرم و افتابي است  اما براي من نه ستاره اي است

 

كه در اسمان نظاره كر باشم و نه گرماي عشقي.

 

باد مي وزد و ازادانه دنيايت را تماشا مي كند و من اينجا حتي  براي عبور از راهي

 

كوچك  سرگردانم.

 

ابرها پر از بغزند و مي شكنند  تا زمين سیراب شود  چون دلي شيشه  دارند و

 

من مدت هاست  كه قطره اي اشك نريختم  تا غبار از دل غم گرفته ام  

 

بشويم.

 

كوه ها در برابر سخت ترين طوفان ها  استوار مي ايستند ولي من با نيسمي

 

خرد  مي شوم.

 

روزي گلي از دشت هايت چيدم و امروز  چون گلي از شاخه چيده شدم.

 

صداي پرندگاني كه اواز سر مي دهند  تا  ازادي را جشن بگيرند بيش از

 

هر چيز ازارم مي دهد    چون من اسير قفسم  و انها رها.

 

اميدي به اينده ندارم و امروز و فردايم همانند هم مي گذرند. بايد  براي

 

بهبودي  چه كنم ؟

 

خدايا به فريادم  برس.



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 20:33 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

عشق من برگرد

 

انقدر برای امدنت اشک ریختم که سفیدی چشمانم همچون اسمان

 در حال غروب قرمز شد.

اسمان خروشید و پا به پای من گریه کرد و این وسط باد بی رحمانه

بر پنجره می کوبید تا اسارتم را یاد اور شود.

خانه ی دلم پر از غبار دوری است و ارزوهایم رنگ غم به خود گرفته اند.

پرنده ی خیالم دیگر قادر به پرواز نیست و مدت هاست که خفته است.

من اینجا بی او تنهایم و تنهایی تنها پناه برای پنهان شدن از حرف هاست.

نمی دانم اشتباه من چه بود که اکنون اینگونه اسیرم.

عشق من برگرد و به همه ثابت کن انتخاب من بهترین بود.

بیا و با امدنت این سکوت مرگ بار را که گاه گاه با زخم زبان ها

شکسته می شود برای همیشه با فریاد  دوستت دارم بشکن.

دست هایم سرد شده و قلبم اهسته اهسته ارامش را بر می گذیند و همچون اتش

رو به خاموشی است.

عشق من بر گرد و با امدنت به من زندگی دوباره ببخش.



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 17:34 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

گناه من چه بود

گناه من چه بود که بی تفاوت از من گذشتی بی انکه بدانی چقدر به تو محتاجم.

اگر دوست داشتن گناه است پس لیلی و مجنون گناه کار ترین بر روی زمین اند.

عشق با جدایی عجین است و تو این را خوب به من فهماندی. کاش هرگز لب به

سخن نمی گشودم و راز دلم را بر زبان جاری نمی ساختم. 

شاید انوقت  می توانستم در کنارت باشم. 

روزها با تو و شب ها با خیا لت سپری می شدند. اشک ها برای تو می ریختند و

لبخندها برای تو شکوفا می شدند.

فریادمی زنی نمی دانم چرا نمی خواهی بفهمی دوستت دارم و من در مقابلت فقط سکوت

می کنم . دیگر در چشمانت ارامش گذشته را نمی بینم خشمی را می بینم که مرا

کم کم در خود ذوب خواهد کرد.

جرم من چه بود جز عاشقی؟

مرا به خاطر گفتن دوستت دارم محکوم کرده ای  و اکنون گناهم عاشقی

و جرمم گفتن دوستت دارم است.

براستی من گناه کارم؟



| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 19:20 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

می روم

 دیگر توان اندیشیدن  به تو را ندارم  . نمی خواهم به کسی بیندیشم که اندیشه اش 

دیگری است. از تو نمی گویم حتی کلمه ای  از تو سخن گفتن تلف کردن ثانیه

هاست . میدانم نگاهت خیره به چشمانی است که اکنون برایت حکم خورشید را

دارند.من هم دیگر نگاهت نمیکنم چون دل از خورشید دروغین کنده ام . 

به انتظارت می نشستم و نمی دانستم تو در انتظار دیگری هستی.

افسوس که دیر فهمیدم برایت ارزشی ندارم.

با دیدن تو نفس هایم به شماره می افتادند و صدای تپش های قلبم  به اسمان 

می رسید. ولی اکنون دیگر برایم فرقی نمی کند  چون این را خوب می دانم

که قلبت با دیگری است و گوش دلت التماس های قلبم را نخواهد شنید.

ماندن با کسی که دنیای من بود و اکنون دیگری  دنیای اوست بی فایده است.

تلاش برای تصرف قلب تصرف شده  جز شکست  چیزی نخواهد بود.

اشک نمی ریزم ریختن اشک برای از دست دادن از دست رفته  یعنی  بازگشت

اما من باز نخواهم گشت. دیگر باید بروم حتی لحظه ای درنگ جایز نیست.

خداحافظ.

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 10:29 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

باورم کن

دوستت دارم  و ای کاش این را می دانستی و می فهمیدی چقدر برایم عزیزی.

لحظه ای از خیالت جدا نمی شوم گرچه خیال تو همیشه از من جداست.

اگر درک می کردی زمانیکه نگاهم در بر خورد با نگاهت مشتا قانه گرفتن

دست هایت را فریاد میزند هرگز ان را از من دریغ نمی کردی. هر بار که

می خواهم  راز دلم را بگویم تو بی تفاوت از کنارم رد میشوی بی انکه

بدانی قلب شکسته ام در حسرت بی تو بودن می سوزد و همین زوز هاست

که از ان جز خاکستر چیزی باقی نماند.

همیشه تو را خواستم  تو را ارزو کردم   تو را فریاد زدم چون می دانستم

من بی تو هیچم.گرچه به تو نزدیک اما انقدر از قلب تو دورم که مرگ

ثانیه های بی تو بودن بر جانم خنجر میزند.

سکوت کرده ای 

فریاد میزنم

می خندی

اشک می ریزم

چون نمی توانم بگویم دوستت دارم و این ازارم میدهد.

ای کاش این را می دانستی و باور می کردی عشقی را که مدت هاست

پنهان کرده ام.



| *| نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 11:6 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

قرارمان این نبود

قرار نبود به این زودیها جدایی بین من و تو فاصله بیندازد

و ان همه عشق و امید و ارزو جایش را به یاس نا امیدی و پوچی بدهد

نه قرارمان این نبود که خنده ها سرد شوند و احساس نادیده گرفته شود

قرار بود همیشه با هم بمانیم  مال هم شویم.

هنوز هم باور نمیکنم ان همه روزهای خوش  عشق بازیها  محبت ها

نگرانی ها به این اسانی از بین بروند.چقدر زود قول هایمان را به دست

فراموشی سپردی.

قرار بود کسی بی وفایی نکند وهر دو پیمان ببندیم که هیچ وقت

هیچ چیزو هیچ کس مانع این عشق نشود اما چه زود عهد ها شکسته

شدند و بر پیمانمان مهر باطل زدند.قفل دلم شکسته شد و تو تنها 

سرنشین این دل شدی.تو رفتی  من ماندم و یک دنیا پشیمانی.

عشقمان رنگ غم به خود گرفت و نگاه های عاشقانیمان سرد و

بی روح شدند.قرار بود دل کسی شکسته نشود و هر دو برای

رسیدن تلاش کنیم.

قرار نبود که تو بروی و من بمانم

نه عشق من قرارمان این نبود



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 15:26 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

او رفت

رفت بدون لحظه ای درنگ بدون اینکه بداند کسی اینجا تا همیشه

چشم انتظارش خواهد بود.

او رفت شاید اگر اشک هایم را میدید که از اسمان طوفانی چشمانم جاریست

و می ایستاد و به ندای قلبم که هر لحظه بی او مردن را فریاد میزد گوش

میسپرد  نمیرفت.

مرا ندید که ساعتها بعد از رفتنش رد پایش را نوازش می کردم

ارزوی با او بودن را بعد از رفتنش به دست باد سپردم و سکوت را

جانشین لغت عشق کردم.بعد از او عشقی نخواهد بود پس سکوت

مناسبترین واژه برای پر معنی ترین واژه ی دنیاست. عاشق بودن

یا نبودنم برایش مهم نبود و این را خوب می دانستم. به من لبخندی زد

میدانست که دوستش دارم  می خواست بفهماند که عشقم در نظرش جز

شوخي چيزي نبوده است



| *| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 14:37 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

از یادم نمیروی

برای فرامو ش کردنش بارها وبارها تلاش کرده ام.به خود تلقین کرده ام

گفتم لین عشق من نیست باید فراموشش کنم.خود را با عشق های تازه سرگرم

میکنم می خواهم یکی را جایگذینش کنم.اما این من نیستم که اورا میخواهم

این قلب من است که هر لحظه به یادش می تپد.از اوی نیامده حرف میزنم

تا شاید باورش کنم قبولش کنم  عاشقش شوم  اما نه نمیشود.سخت است

دیگر دعا نمیکنم مال من شود .او مال من نیست.

او رفته است ومن این را به خود می قبولانم که دیگر هرگز بر نخواهد

گشت و برای درک این واقعیت به خودم افرین میگویم.باید دوباره

عشقی جدید را تجربه کنم و شاید این بار هم شکستی تلخ

او از یادم میرود حتی اگر من نخواهم . این رسم روزگار است

این جمله هرچند تلخ است اما باورش دارم.



| *| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 14:18 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

نامه ای برای تو

سلام اسمان ابی زندگی من.سلام ای که هرچه دارم با تمام وجودم تقدیمت میکنم.

کجاست هم نفسی که به شرح عرضه دهم که دل چه میکشد از روزگار هجرانش.

انچنان دلتنگی بر دلم سنگینی میکند که توان زندگی کردن را از من گرفته انچنان انتظارت

مرا می سوزاند که حتی توان نفس کشیدن برایم نیست.کاش تمام پرندگان دنیا صدای عشق من

میشدند و من فریاد میزدم که چطور برایم مقدسی وبه چه اندازه دوستت دارم.نازنین نمیدانم چرا

قصه های عشق همیشه باید پر از سوز دل و سختی باشد ولی من محکم و استوار تحمل میکنم

فقط به این امید که روزی از تمام زجرهایم پیشت بازگو کنم.نمی گویم که میپرستمت  ولی

همیشه از همانیکه میپرستمش میخواهم زودتر روزگار هجران به سر اید.دلم میخواهد ان روز

همه چشم و گوش شوند و من در اغوشت بگویم برایم عزیز ترینی . مهربانم لحظه ای بی یاد               

تو بودن یعنی که دیگر عمرم پایان یافته.خواهشم را پذیرا باش و هیچ گاه فراموشم مکن

که من کوچکترین لحظه ای فراموشت نکردم.خدایا بر گرمی عشقمان نظاره کن و بر پاکی قلبهایمان

که اگر یکدیگر را ندا شته باشیم هرزوی مرگ برایمان شیرین تر است(ریحانه)  



| *| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 13:59 توسط فاطمه(ساقی) |