تبليغاتX
عطش
عطش
*~*~~*~*

 

 

آدرس وبلاگم تغییر کرد از این به

 

بعد به این آدرس بیاین

 

www.natilus7000.blogfa.com



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 16:58 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~می رم که عاشقت نشم!~*~*

 

 

می رم که عاشقت نشم!

 

عشق نداشتت داره پر رنگ می شه

حالا تو این دقیقه ها دلم برات تنگ می شه

شاید بازم خیاله که عاشقی باورت شده

اسم منم همسایه ی ذهن مرددت شده

می خوای بیام دیوونه شم داد بزنم تو کوچه ها؟

بگم که عاشق تو ام مثل تموم اون روزا؟

دوباره بارون بگیره بشم پر از خیال تو

بغض منم بشکنه و ابری کنه خیال تو؟

نه دیگه بسه عاشقی هرچی بوده تموم شده

دیوونگی حدی دار زندگی ام حروم شده

بهونت و بزار واسه روزای بعد رفتنم

این بار دیگه می رم سفر شاید طلسم و بشکنم

می خوام برم که عاشقی این بار اثیرم نکنه

ساده و پاک و بی ریام خوار و ذلیلم نکنه

منتظر دلم نمون نه دیگه عاشق نمی شه

می برمش تا بدونه عشق تو صادق نمی شه.



| *| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 14:47 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~~*~*

شنیدم و فقط شنیدم     هرچه خواستی گفتی  هرچه خواستی

Image Hosting by Picoodle.com

 

و من فقط گوش کردم چون می دانستم که خطا کارم و هر خطایی مجازاتی دارد

گرچه اندک باشد.

گفتی سنگدل! نمی دانم شاید حقیقتا لایقش باشم اما نمی دانم نام کسی را که از

او طلب بخشش می کنی  و بی تفاوت از کنارت می گذرد در حالیکه فریاد زنان

می گوید هرگز نمی بخشمت چه می توان گذاشت؟!

اگر لحظه ای اشک ریختی و نگران چند لحظه ی از دست رفته ات هستی

آیا من باید به خاطر تصمیمم تا قیامت اشک بریزم و همیشه و همیشه دلواپس ثانیه

هایی باشم که می توانستم به بهترین  شکل آن هارا بگذرانم؟!

هرچه بود گذشت  باید دلخوری ها را فراموش کرد  باید بخشید تا بخشوده شد.

شاید پشیمانی!! از چه نمی دانم شاید از

احساسی که گاه گاه حرفش را می زدی . این احساس را قبول ندارم

احساسی که با کوچکترین اتفاق به نفرت تبدیل شود  همان بهتر که نباشد.

همیشه نامه ها با سلام شروع می شوند و با خداحافظ تمام .

این بار را با سلام شروع نکردم  ولی با خدا نگهدار تمامش می کنم.

این را نوشتم و تنها دلیلم برای نوشتنش این بود که بگویم

 مرا ببخش



| *| نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 19:31 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~دل نمی خواهد یا تقدیر؟~*~*

دل نمی خواهد یا تقدیر؟

Image Hosting by Picoodle.com

 

سلام نمی کنم چون برای خداحافظی آمده ام  حرفم را از همین اول زدم

چون می دانم نه دل تو برایم تنگ می شود و نه دل من از دوریت غمگین.

می خواهم دور شوم خیلی دور  از اینجا نمی روم تنها از قلب تو فاصله می گیرم

و از نگاه های دل فریبت هرچند گاه فاصله ها مانعی برای دوست داشتن  نمی شوند.

اینکه دل نمی خواهد یا تقدیر یا دل و تقدیر هر دو مرا به

بازی گرفته اند نمی دانم.

شاید هم دل تسلیم تقدیر است.

هرچه خواستم عاشقانه باشم نشد عاشقانه هایم تنها برای کسانی است که عاشق باشند.

خنده دار است من ساده دل بر می گیرم و تو ساده تر نبودنم را می پذیری  وقتی

پای خنده به میان آید دیگر جایی برای اشک ریختن نمی ماند.

هرچه یاد و خاطره بود پشت دیوار فراموشی چال کردم و نشانه ای برایشان

نگذاشتم تا پیدایشان نکنم و تو هم که خوب می دانم

بعد از رفتنم حتی یادی از من هم نخواهی کرد.

دیگر بیش تر از این با دلت نمی مانم 

                                              خداحافظ 



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 15:38 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~تنهات گذاشت~*~*

 

تنهات گذاشت

 

توی بدترین شرایط تنهات گذاشت.وقتی که بین دو راهی مونده بودی.

 

وقتی که به کمکش احتیاج داشتی و می تونست با حرفاش آرومت کنه حتی اگه در عمل

 

 نتونه  به حل مشکلت کمکی نکنه.

Image Hosting by Picoodle.com

 

ولی با رفتنش باعث شد داغون تر بشی دیگه حتی نتونی راه درستو از نا درست

 

تشخیص بدی.چه شرایط سختی از زندگی سیر شدی.

 

گاهی اشکات خود به خود از آسمون چشمات می باریدن ولی در

 

 عوض می دونستی که مرحمت می شن.

 

باید بهش می گفتی که به بودنش نیاز داری اما فرصتی برای این کار بهت نداد.

 

تنها کمکش بهت جمله ی خدا حافظش بود همین.

 

مشکلات بهت فشار می آورد و روحت رو آزار می داد.برای حلش خیلی تلاش

 

کردی و بعد هر بار شکست به خودت امید پیروزی میدادی ولی باز هم............

 

می دونم برای حرفات برای پنهان کاری هات دلیل داشتی!می خواستی نا راحت نشه

 

یا از اون چیزی که باعث آزارت میشه خبر دار نشه.واسه همینم بود که همه چیز

 

بر عکس شد اون ازت می رنجیدو باعث شد برای موندن با تو دو دل بشه!!

 

اینارو گفتم که بدونی منم باهات هم دردم و می دونم چقدر سخته که موضوعی آزارت بده

 

و کسی رو که بهش نیاز داری کاری برات انجام نده. 



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 18:34 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~نه سکوت نه سخن~*~*

نه سکوت       نه سخن

 

سخت است وقتی می دانی خود مانعی برای گفتن

حقیقت درونت هستی حقیقتی که انکار نشدنی است

eshgh-87768

 

 

 

سکوت تلخ است ولی نه به تلخی سخن گفتن آن هم هنگامی که

باید سکوت کنی تا صدای قلبت را بشنوی از روی غرور سخن می گویی

و به صدای قلبت که نام اورا فریاد می زند بی توجهی.

برایم از عشق گفتی از با هم بودن از علاقه ات و من چه کردم؟!!

سرد و بی احساس بی توجه به قلبم سخن گفتم که مبادا غرورم

بشکند.

با اینکه هر روزم با رویای با تو بودن می گذشت و عطر تو هر لحظه در

خیالم جاری می شد ولی باز هم نمی توانستم حرفی از علاقه ام بزنم.

مرا بی احساس می پنداشتی و من چقدر عذاب می کشیدم

که در جواب دوست داشتن های تو نمی توانستم یا نمی خواستم

چیزی بگویم.

و اکنون هم نمی توانم ونمی خواهم غرورم را برای باز گرداندنت بشکنم.

چرا باید بگویم زما نیکه از من دور بودی و نمی دانم کجا

من در گوشه ای اشک می ریختم و برای سلامتی ات دعا می کردم.

چرا باید از ترس از دست دادنت که شب هنگام به سراغم

می آمد می گفتم و از دلی که هر لحظه داتنگ تو است و منتظر است تا

دوباره از ندای قلبت برایش بگویی تا آرام گیرد.

حتی گفتن عشق من برایم سخت است هرگز نمی توانم و نمی خواهم بگویم

دوستت دارم و تو همیشه می گفتی مغرورم شاید می دانستی

علاقه ام را پنهان کرده ام.

لعنت بر غرور



| *| نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 10:3 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~دل تنگی~*~*

 

                           دل تنگی

دلم برات تنگ شده                 بی تو مثل سنگ شده

 

هرکس رو را نمیده                    به هر کسی پا نمیده

 

دلم فقط پیش شماست                    به دیگری جا نمیده

 

می خواد واست قربونی شه                

 

                                                  بیاد پیشت زندونی شه

 

فدای خنده ات بشه                       جادوی اون نگات بشه

 

گر مارو از من بگیره                          تابستونه لبات بشه

 

دلم واستپر می زنه                        به هر دری سر می زنه

 

دنبال عاشقونه هاست                         به عاشقا سر می زنه

 

مرحم  زخماتون می شه                  شیدا و رسواتون می شه

 

فرش زیر پاتون می شه                  قر بونه اخماتون می شه

 

دلم پر از غصه شده                         از دوریتون خسته شده

 

خشک و بهونه گیر شده                   تاریک نه گوشه  گیر شده

 

بارون واسش مقدسه                            عشقای دیگش هوسه

 

می یاد فقط به عشق تو                      چون عشق تو براش بسه



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 13:48 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~سخت ترین حرف~*~*

                                                        

                                   سخت ترین حرف

 

 

 

نمي دانم بايد از كجا شروع كنم. چگونه بگويم حرفي كه ميدانم گفتنش از عاشقي هم

 

سخت تر است.بايد مي گفتم

 

 از همان زماني كه فهميدم دوستم داري بايد مي گفتم.

 

از من نرنج مي دانم سخت است.

 

نمي توانم محبت هايت را جبران كنم فكر آشفته ات را كه پر از سوال من است  نمي توانم

 

آرام كنم  اشك هايي را كه در تنهايي ريختي نمي توانم باز گردانم و دل شكسته ات را هرگز

 

نخواهم توانست تسكين بخشم.

 

 

شعر هايي را كه برايم گفته بودي خواندم مي شد عشق را از ميان تكتك كلمه هايش حس كرد.

 

از ديگران شنيدم كه مي گفتند مي داني عشقم چه كسي است اما خنديدي خنده اي تلخ از روي اجبار.

 

مي ديدي لحظه لحظه ام به نام اوست  باز خود را قانع مي كردي و

 

 

اي كاش همان زمان مي گفتم که عاشقت نخواهم شد.

 

 

نگفتم چون نمي خواستم قلبت بشكند پس سكوت كردم تصور مي كردم روزي مي فهمي

 

 

اما انگار آن روز خیال آمدن ندارد.

 

 

كنارم مي نشستي و وجودت حتي از وجودم به او هم نزديكتر مي شد

 

گرمای وجودت را حس می کردم وسنگيني نگاهت را كه خيره به من مانده بود

 

اما چه كنم گرماي وجودم را به او بخشيده بودم و سهم تو

 

جز سردي دستانم هيچ بود.

 

نمي دانم خود را به چه بهانه اي قانع كرده اي كه دل از من  نمي كني

 

من هم عاشق اویم و می دانم که چه مي كشي و بعد از اين چه خواهي كشيد

 

اما اگر به جاي تو بودم جاي صبر خشم مي گزاشتم تا اعتراض كنم

 

شايد آنوقت ذره اي آرام مي شدم.

 

نازنين عشق اجبار نيست .

 

براي آخرين بار سلام كردم و براي اولين بار قلبي را شكستم و براي اولين و آخرين بار مي گويم

 

من عاشق تو نيستم دل از من بر كن.



| *| نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 14:19 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~راهی برای آشتی~*~*

 

راهی برای آشتی

 

 

کاش مجازاتم کنی 

                          رنجم دهی خارم کنی

 

باشی ولی با دیگری اینگونه آزارم کنی

 

دورم کنی از این دیار

                            از خانه بیزارم کن

 

با من شوی بیگانه ای 

                                                          در دل شوم دیوانه ای

 

همچون همان دیوانه ها سرگشته حیرانم کنی

 

خندی به من گریان شوم

                                  در خنده گریانم کنی

 

در پیش چشمم دلبری بوسی و بیمارم کنی

 

هر شب بیا یی پیش من با اخم هایت این چنین

 

در اینکه در رویایمی با خشم بیدارم کنی

 

نیرنگ ها بر من زنی

                          خامم کنی

رامم کنی

 

گل را به دستم بسپری اما زمستانم کنی

 

در پیش چشم یار خود القاب یک دیوانه را  بر من

 

زنی خوارم کنی

 

راضی شوی بر مرگ من اینگونه دیدارم کنی

 

از خویش بیزارم کنی

                            با غم گرفتارم کنی

 

دیدی اگر بر دیگری دل بسته ام

 

من را از این دل بستنم سخت پشیمانم کنی

 

کاش مجازاتم کنی اما نگویی بعد از این

 

از من که دلدار توام ناراحتی ای نازنین

اشتي


| *| نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 6:18 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~خنده ماه~*~*

خنده-ماه     خنده ماه

چه شبي است!! نه ستارهاي  نه ابري

 

 

 

تنها ماه  است كه در آسمان خودنمايي مي كند. گويي منتظر ايستاده.

 

 

 

خيره به ماه مي گويم منتظر كه هستي؟ نگاه ها همه به سوي توست

 

 

 

ديگر چه مي خواهي؟؟ 

 

 

ماه ساكت است نمي خواهد آرامش شب را به هم بزند.

 

 

 

چه حس غريبي دارم. ماه تنها همدم من در اين سياهي است.

 

 

 

باد شاخ و برگ درختان را مي لرزاند صدايي بر مي خيزد

 

 

مي خواهد سكوت را بشكند.

 

 

 

ماه همچنان بي تفاوت به من و افكارم  نور نقره اي رنگش

 

 

 

را بر زمين مي تاباند.

 

 

 

دل ها به من سپرده شدند ولي هرگز دل به دلي نسپردم.

 

 

 

گاه احساس غرور مي كنم به خود آفرين مي گويم  كه  چگونه

 

 

 

اسير مي كنم و اسير نمي شوم  ولي هميشه اينگونه نيست  گاه

 

 

 

از اينكه عاشق نمي شوم احساس تنهايي مي كنم.

 

 

اين هارا به ماه مي گويم  از من دور است  خيلي دور

 

 

اما صدايم را مي شنود.

 

 

 

دلتنگي هايم را با چه كسي قسمت كنم؟ شادي هايم را چه؟

 

 

مي خواهم عشق را تجربه كنم ولي چه كنم  كه تا كنون  قلبم

 

 

پذيرنده ي ديگري نبوده است.

 

 

ماه  اين بار مي خندد

 

 

نمي داني عشق چيست؟!

 

 

دردي بر جانم مي افتد. نه هرگز تجربه اش  نكردم.

 

 

 

مي گويند قلبم سنگي است  جز هوس نمي دانم  و نمي دانند كه

 

 

 

چه مي كشم. حرفها  آزارم نمي دهند آنچه آزارم مي دهد تنهايي

 

 

 

است.

 

 

كاش مي توانستم به ياد كسي باشم  هر انچه دارم به او  تقديم كنم

 

 

 

دلتنگي هايم را به او بگويم و تنها مر همم  او باشد.

 

 

 

ماه گفت من عاشق زمينم  نورم را هر شب به او مي بخشم 

 

 

سكوت كن  بيدارش مي كني و خود دوباره آرام مي گيرد.

 

 

 

به ماه خيره مي شوم و اين بار در سكوت شب غوطه ور مي گردم.



| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 14:58 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~غرور~*~*

 

                                                   غرور

 

 

 

از جاده  سراغت را گرفتم. بوي عطرت هنوز در هوا مانده بود.

 

من لحظه اي دير رسيدم  ولي گويي مدت هاست كه از اينجا رفته اي. از

 

با د خواستم   طوفان  شوداز آسمان خواستم ببارد

 

 تا شايد مانعت شوند  اما باد  زوزه كشان مرا به عقب خواند و ابر

 

ها جاي گريه خنديدند براي بازگشت دير بود.

 

 

به گلي كه هرگز به دستانم ندادي سوگند نمي دانستم دو ستم داري و

 

اينگونه علاقه ام بيهوده بود.

 

غرور نمي گذاشت حرفي بزني فقط نگاه مي كردي و

 

گاه لبخندي گرم بر لبانت مي نشا دی.

 

حرفي از محبت نمي زنم  نمي دانم چرا ولي محبت واژه ي غريبي است

 

حتي برايم آشنايش نكردي.

 

 

مرا از خود راندي به اين اميد كه نزديك تر شوم و نمي دانستي بينمان دنيا

 

دنيا فاصله مي اندازي.

 

انگار ميدانستي دوستت دارم و نگفتي دوستم داري گذاشتي زمان ثابت كند

 

و ندانستي اين كار فقط

 

اندك باوري را كه از عشقت داشتم كمرنگ مي كند.

 

فاصله ي اين عشق به اندازه ي يك جمله بود كه افسوس هيچ وقت نه

 

گذاشتي من بگويم و نه خودت حرفي زدي.

 

 

حالا رفته اي بدون اينكه حرف دلت را بزني و حرف هايم را بشنوي شايد

 

از من كينه اي بر قلبت مانده باشد.

 

 

به دور دست ها خيره مي شوم  خورشيد در حال غروب كردن است و

 

هيچ اثري از تو نيست.

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:58 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~بهونه~*~*

 بهونه

 

شب--55026

امروز  دلم تنگ شده بود براي خنده كردنات     

 

 

 

 

                                     براي اون برق نگات سرخي روي گونه هات

 

 

 

 

شاديامون  غصه هامون   اشكاي رو گونه هامون

 

 

 

 

                                   دويدنا رسيدنا قهراي يك روزه هامون

 

 

 

 

داتنگي هاي هر شب و به اين بهونه زنگامون

 

 

 

 

اون كادوي يواشكي كه دل مي برد از دوتامون

 

 

 

 

فراراي غايمكي  اون قولاي دروغكي

 

 

 

                                   حتي واسه دردسر واسه يك لحظه ديدنا

 

 

 

گل چيدنا  شنيدن دوست دارم از رو لبا

 

 

 

                                   عكساي يادگاري ها تو البوم خاطرمون

 

 

 

دعواهامون  اشتيامون    بعدش سكوت واسه دلا

 

 

 

 

شك كردناي بيخودي كه سر مي برد حوصلمون

 

 

 

حسوديا  ناز كردنا  گل گفتنا شنيدنا    غروب به هم رسيدنا

 

 

 

 

اون خشمايي كه مي شكست دلو واسه بريدنا

 

 

 

اما نه اين جوري بده  ميگم واسه رسيدنا  همش  مي شد بهونمون

 

 

 

امروز داره تموم ميشه با تو بودم چه روزي بود

 

 

                             دلم دوباره تنگ شدو  رفتم سراغ خاطرات

 

 

 

داتنگي هام بهونه شد واسه شنيدن صدات



| *| نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 10:35 توسط فاطمه(ساقی) |
*~*~منتظرت می مانم~*~*

انتظار-61251 dir=rtl>                                                         

 

منتظرت مي مانم

 

 

 

 

روزهايي را كه سلام را بهانه اي براي شروع مي دانستم هرگز  

 

 

تصور نمي كردم راهي به سوي پايان باشد.

 

 

بغز گلويم را مي فشارد انگار اين اشكها طاقت ماندن ندارند

 

 

و قلبم سخت دلتنگ توست.

 

 

چه شبي است!آسمان هم غصه دار است ولي تو مي خندي و

 

 

نمي دانم ايا پشت اين لبخندها نا اميدي پنهان است يا نه.

 

 

برايت دعا مي كنم هم براي تو و هم براي كسانيكه

 

 

خدا اين گونه مي آزمايتشان.

 

 

اشك هايم را بدرقه ي راهت ميكنم و آرزوهايم را

 

 

توشه ي سفرت باشد كه به سلامت برگردي.

 

 

نمي گويم خداحافظ  هنوز اميدوارم  فقط مي گويم

 

 

سلام منتظرت مي مانم.

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 16:3 توسط فاطمه(ساقی) |